۸.۱. مقدمه: چرا ریشههای تفکر سیستمی را باید عمیقتر کاوید؟
۸.۱.۱. نقد روایتهای سادهانگارانه از تولد تفکر سیستمی
روایت رایجی که در بسیاری از متون مقدماتی تفکر سیستمی تکرار میشود، چنین است: «تفکر سیستمی در دهه ۱۹۵۰ توسط لودویگ فون برتالانفی و با نظریه عمومی سیستمها بنیانگذاری شد.» این روایت، نه فقط از نظر تاریخی ناقص است، بلکه ماهیت دیالکتیکی تفکر سیستمی را نیز پنهان میکند. تفکر سیستمی، نه یک اختراع ناگهانی در قرن بیستم، بلکه محصول یک فرآیند طولانی و پرتنش در تاریخ اندیشه بشری است — فرآیندی که ریشههای آن را باید در فلسفه یونان باستان، در مناقشات الهیاتی قرون وسطی، در بحرانهای معرفتی قرن نوزدهم و در مناقشات زیستشناسی اوایل قرن بیستم جستجو کرد.
کاپرا و لوئیزی (۲۰۱۴) بهدرستی خاطرنشان میکنند که تنش میان مکانیسم و کلگرایی، موضوعی تکرارشونده در سراسر تاریخ علم غرب بوده است. در علم قرن بیستم، دیدگاه کلگرایانه بهعنوان «سیستمی» شناخته شد و شیوه تفکری که آن را ایجاب میکرد، «تفکر سیستمی» نام گرفت. این تفکر، توسط زیستشناسان پیشگام شد، که بر دیدگاه موجودات زنده بهعنوان کلهای یکپارچه تأکید داشتند. این تفکر توسط روانشناسی گشتالت و علم جدید بومشناسی غنیتر شد و شاید چشمگیرترین اثرات خود را در فیزیک کوانتوم داشت.
این بینش، پیامد مهمی برای فهم فصل حاضر دارد: تفکر سیستمی، نه یک پارادایم بیریشه، بلکه محصول دیالکتیکی میان کلگرایی و مکانیسم است. هر دو سنت، سهم خود را در شکلگیری تفکر سیستمی داشتهاند: کلگرایی، بینش «کل بزرگتر از مجموع اجزاست» را فراهم کرد؛ مکانیسم، ضرورت دقت روششناختی و تحلیل دقیق اجزا را. تفکر سیستمی، نه نفی یکی بهنفع دیگری، بلکه ترکیب خلاقانه هر دو است.

۸.۱.۲. پرسش مرکزی و پرسشهای فرعی فصل
پرسش مرکزی این فصل آن است که چه تحولاتی در فلسفه و علم زمینه ظهور تفکر سیستمی را فراهم کردند؟ برای پاسخ به این پرسش، پرسشهای فرعی زیر را دنبال میکنیم:
۱. آیا اندیشه سیستمی پیش از پیدایش علم سیستم وجود داشته است؟
۲. چه تفاوتی میان نگاه کلگرایانه فلسفی و نظریه سیستمهای مدرن وجود دارد؟
۳. چرا علم کلاسیک برای مطالعه برخی پدیدهها کافی نبود؟
۴. چگونه زیستشناسی در شکلگیری نگاه سیستمی نقش داشت؟
۵. چرا مفهوم سازمانیافتگی اهمیت پیدا کرد؟
۶. چه تغییری در مفهوم رابطه و تعامل رخ داد؟
۷. چگونه علوم مختلف به زبان مشترک سیستمها نیاز پیدا کردند؟
۸. چه جریانهایی پیش از نظریه عمومی سیستمها زمینهساز آن بودند؟
۹. چرا قرن بیستم نقطه عطفی برای تفکر سیستمی شد؟
۱۰. چه چیزی از این ریشهها به تفکر سیستمی امروز منتقل شد؟
۸.۲. ارسطو و بنیانگذاری هستیشناسی کلگرا
۸.۲.۱. اصل «کل بزرگتر از مجموع اجزاست» و غایتشناسی طبیعی
نخستین ریشههای تفکر سیستمی را باید در فلسفه یونان باستان جستجو کرد. ارسطو، در کتاب «مابعدالطبیعه»، اصلی را صورتبندی کرد که تا امروز بهعنوان بنیادیترین اصل تفکر سیستمی شناخته میشود: «کل، بزرگتر از مجموع اجزاست». اما این اصل، در اندیشه ارسطو، نه یک گزاره منطقی صرف، بلکه یک گزاره هستیشناختی بود: واقعیت، از اجزای منفرد و مستقل تشکیل نشده است؛ بلکه از کلهای سازمانیافته تشکیل شده است که ویژگیهای آنها را نمیتوان از جمع ساده اجزا استنتاج کرد.
ارسطو استدلال میکرد که اجزا، تنها در پرتو هدف کل معنا پیدا میکنند. این بینش، در قالب مفهوم غایتشناسی (teleology) صورتبندی شد: هر جزء، هدف خود را از کل میگیرد، نه از خود. یک دست قطعشده را در نظر بگیرید. از نظر مادی، دست قطعشده همان اتمها و مولکولهای دست متصل را دارد. اما از نظر سیستمی، دست قطعشده دیگر «دست» نیست؛ زیرا عملکرد آن — گرفتن، لمس کردن، اشاره کردن — تنها در ارتباط با کل بدن معنا پیدا میکند. ارسطو این بینش را در مورد همه موجودات زنده بهکار میبرد: یک اندام، تنها در پرتو عملکرد آن در کل ارگانیسم، قابل فهم است (Jackson, 2019).

۸.۲.۲. تفاوت ارگانیسم و ماشین در اندیشه ارسطو
ارسطو، در «فیزیک» و «درباره نفس»، تفاوت بنیادینی میان ارگانیسم و ماشین قائل شد. در یک ماشین، اجزا برای یک هدف بیرونی کنار هم قرار گرفتهاند: چرخدندهها و فنرها برای نشان دادن زمان. اما در یک ارگانیسم، اجزا برای حفظ یکدیگر و کل سازمان یافتهاند: قلب برای ریهها خون پمپ میکند، ریهها برای قلب اکسیژن فراهم میکنند، و هر دو برای حفظ کل بدن کار میکنند. این وابستگی متقابل، ارگانیسم را از ماشین متمایز میکند: در ماشین، اجزا میتوانند بدون آسیب به کل، جایگزین یا حذف شوند؛ در ارگانیسم، حذف یا آسیب به یک جزء، کل را تحت تأثیر قرار میدهد.
این تمایز، بعدها توسط کانت بهطور صریح صورتبندی شد، اما ریشه آن را باید در اندیشه ارسطو جستجو کرد. ارسطو، با تفکیک علت فاعلی (آنچه تغییر را ایجاد میکند) از علت غایی (هدفی که تغییر بهسوی آن میرود)، بنیانهای فهم هدفمند از ارگانیسم را گذاشت — فهمی که در برابر تقلیل ارگانیسم به ماشین، مقاومت میکند.

۸.۲.۳. محدودیتهای ارسطویی: کلگرایی متافیزیکی بدون روششناسی سیستمی
با این حال، کلگرایی ارسطویی، محدودیتهای بنیادینی داشت که آن را از تفکر سیستمی مدرن متمایز میکند. نخست، ارسطو این بینش را در چارچوبی متافیزیکی بیان کرد، نه روششناختی. او استدلال میکرد که کل، ذاتاً بر اجزا تقدم دارد، اما روشی برای مطالعه علمی این تقدم ارائه نداد. دوم، غایتشناسی ارسطویی، ذاتی بود: هدف، در خود شیء نهفته بود، نه در تعامل آن با محیط. سوم، ارسطو، برخلاف تفکر سیستمی مدرن، تاریخمندی و پویایی را در کانون توجه قرار نداد: کل ارسطویی، بیشتر یک وضعیت بود تا یک فرآیند.
این محدودیتها، تا قرن هجدهم و با ظهور کانت، بهطور جدی به چالش کشیده نشدند. با این حال، بینش بنیادین ارسطو — یعنی اینکه کل، ویژگیهایی دارد که در اجزا قابل مشاهده نیست — بهعنوان هسته سخت تفکر سیستمی، در طول تاریخ اندیشه بشری تداوم یافت.

۸.۳. کانت و انقلاب در فهم ارگانیسم
۸.۳.۱. مفهوم «غایت طبیعی» (Naturzweck) و خودسازماندهی
ایمانوئل کانت، در «نقد قوه حکم» (۱۷۹۰)، گامی بنیادین در جهت سیستمیتر شدن فهم ارگانیسم برداشت. کانت مفهوم «غایت طبیعی» (Naturzweck) را معرفی کرد و استدلال کرد که ارگانیسم، نه یک ماشین، بلکه یک کل خودسازنده است. از منظر کانت، در یک ارگانیسم، هر جزء، هم علت و هم معلول اجزای دیگر است: برگها برای ریشه قند تولید میکنند و ریشه برای برگها آب و مواد معدنی فراهم میکند. این علیت متقابل، ارگانیسم را از ماشین متمایز میکند: در ماشین، اجزا علت یکدیگر نیستند؛ بلکه هر یک، محصول طراحی بیرونی است.
کانت، برای اولین بار در تاریخ فلسفه، اصطلاح «خودسازماندهی» (self-organization) را برای توصیف این ویژگی ارگانیسم بهکار برد. از منظر کانت، ارگانیسم، سیستمی است که در آن، «اجزا، بهطور متقابل، علت و معلول شکل خود هستند». این بینش، نقطه عطفی در تاریخ تفکر سیستمی است: کانت، علیت خطی — که در آن، علت پیش از معلول میآید — را برای فهم ارگانیسم ناکافی دانست و علیت متقابل را بهعنوان الگوی سازمانیابی ارگانیسم معرفی کرد.

۸.۳.۲. علیت متقابل و نقد مدل خطی علت-معلول
کانت، با معرفی علیت متقابل، بنیانهای تفکر رابطهای را در فهم سیستمها گذاشت. در مدل خطی علت-معلول، A علت B است، B علت C است، و به همین ترتیب. اما در ارگانیسم، A و B بهطور متقابل علت و معلول یکدیگرند. این تفاوت، بنیادین است: در مدل خطی، میتوان با شناسایی علت اولیه، کل زنجیره را توضیح داد؛ در مدل متقابل، هیچ نقطه آغازی وجود ندارد — ارگانیسم، یک شبکه علّی است که در آن، هر جزء، همزمان علت و معلول است.
کانت، با این بینش، مرزهای علم مکانیکی را آشکار کرد: علم مکانیکی، که بر علیت خطی استوار است، برای مطالعه اجسام بیجان مناسب است، اما برای مطالعه ارگانیسمها ناکافی است. این محدودیت، بعدها توسط زیستشناسان و نظریهپردازان سیستمها — از برتالانفی تا ماتورانا و وارلا — بسط یافت.
۸.۳.۳. ارگانیسم بهعنوان «کل خودسازنده»: از استعاره ماشین تا خودزایندگی
کانت، با مفهوم «غایت طبیعی»، استعاره ماشین را برای فهم ارگانیسم ناکافی دانست. از منظر کانت، یک ماشین، نیروی محرکه خود را از بیرون میگیرد؛ اما یک ارگانیسم، نیروی شکلدهنده خود را از درون دارد. کانت این نیرو را «نیروی شکلدهنده» (bildende Kraft) نامید و استدلال کرد که ارگانیسم، «مادهای سازمانیافته» است که هر جزء آن، «بهواسطه همه اجزای دیگر» وجود دارد و «برایخاطر دیگران و کل» کار میکند.
این بینش، بعدها توسط هومبرتو ماتورانا و فرانسیسکو وارلا در قالب مفهوم «خودزایندگی» (autopoiesis) بسط یافت. ماتورانا و وارلا نشان دادند که موجود زنده، سیستمی است که خود را میسازد و خود را بازتولید میکند. آنچه سلول را بهعنوان یک موجود زنده حفظ میکند، نه ماده آن (که دائماً در حال تغییر است)، بلکه الگوی سازمانیابی آن است — فرآیندی که در آن، سلول مواد مغذی را از محیط میگیرد، آنها را به اجزای خود تبدیل میکند و مواد زائد را دفع میکند. حیات، نه یک شیء، بلکه یک فرآیند است (Capra & Luisi, 2014).

۸.۴. هگل و دیالکتیک کل ارگانیک
۸.۴.۱. از وحدت ارگانیک به وحدت دیالکتیکی
گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم، گامی فراتر از کانت برداشت. هگل، برخلاف کانت که ارگانیسم را در چارچوب داوری تأملی (reflective judgment) تحلیل میکرد، ارگانیسم را مدل بنیادین واقعیت قرار داد. از منظر هگل، همه چیز — طبیعت، تاریخ، اندیشه — ارگانیک است. اما هگل، مفهوم «ارگانیک» را از وحدت هماهنگ به وحدت دیالکتیکی ارتقا داد. در تفکر ارگانیک سنتی، کل، وحدتی هماهنگ از اجزاست. اما در تفکر دیالکتیکی هگل، کل، وحدتی پرتنش از اضداد است: «دیالکتیکی» یعنی وحدت اضداد، وحدتی پر از تعارض، در تقابل با ادغام عناصر در یک کلیت تودهوار.
این تفاوت، بنیادین است. در وحدت ارگانیک سنتی، اجزا در کل حل میشوند و هویت مستقل خود را از دست میدهند. اما در وحدت دیالکتیکی هگل، اجزا هویت خود را حفظ میکنند، حتی در وحدت با کل: «عناصر منفرد، فردیت خود را تحت حمایت قواعد یا ساختارهای صوری حفظ میکنند؛ آنها در یک کلیت جمعی ناپدید نمیشوند».

۸.۴.۲. تضاد بهعنوان ویژگی بنیادین واقعیت
هگل، تضاد را نه یک خطای ذهن، بلکه یک ویژگی بنیادین واقعیت میدانست. از منظر هگل، تضاد در طبیعت، در آثار هنری، در عاملیت عملی و در مفاهیم ما وجود دارد. این بینش، پیامدهای عمیقی برای تفکر سیستمی دارد: تضاد، نه یک نقص سیستم، بلکه موتور محرک تحول آن است. سیستمها، نه از طریق تعادل، بلکه از طریق تنش و حل تضاد تکامل مییابند.
مثال کاربردی: سازمان بهعنوان یک کل دیالکتیکی. یک سازمان را در نظر بگیرید که در آن، دو بخش — تولید و بازاریابی — اهداف متضادی دارند: تولید خواهان کاهش هزینهها و استانداردسازی است؛ بازاریابی خواهان تنوع محصول و پاسخ به نیازهای مشتریان. در نگاه ارگانیک سنتی، این تضاد، یک نقص است که باید حذف شود. در نگاه دیالکتیکی هگل، این تضاد، موتور نوآوری است: از تنش میان استانداردسازی و تنوع، راهحلهای خلاقانهای پدید میآید که هیچیک از دو طرف بهتنهایی قادر به تصور آن نبود. سازمانهای موفق، نه سازمانهایی که تضاد را حذف میکنند، بلکه سازمانهایی هستند که تضاد را مدیریت و از آن برای نوآوری استفاده میکنند.
۸.۴.۳. نقد هگلی مکانیسم: چرا کل، پیش از اجزا میآید
هگل، در نقد مکانیسم، استدلال میکرد که مکانیسم، رابطه علّی بیرونی میان اجزا را پیشفرض میگیرد، در حالی که در واقعیت، اجزا درونی به هم مرتبطاند. از منظر هگل، در یک ارگانیسم، اجزا برای یکدیگر و برای کل وجود دارند: «اندامها، بهواسطه تبعیت از کل، از بدن زنده تعریف میشوند». این تبعیت، نه یک رابطه بیرونی (مانند رابطه چرخدندهها در ماشین)، بلکه یک رابطه درونی است: هویت هر اندام، در رابطه آن با کل تعریف میشود.
هگل، با این بینش، تقدم کل بر اجزا را نه فقط بهعنوان یک اصل معرفتشناختی (ما کل را پیش از اجزا میفهمیم)، بلکه بهعنوان یک اصل هستیشناختی (کل، پیش از اجزا وجود دارد) صورتبندی کرد. این تقدم، بعدها در تفکر سیستمی — بهویژه در مفهوم «ظهور» (emergence) — بازتاب یافت: ویژگیهای کل، در اجزا قابل مشاهده نیستند، زیرا کل، سطحی از واقعیت است که در اجزا وجود ندارد.
۸.۵. یان اسموتس و ابداع «کلگرایی» بهعنوان یک اصل علمی
۸.۵.۱. کلگرایی بهعنوان «گرایش ترکیبی» در جهان
یان کریستیان اسموتس، سیاستمدار و فیلسوف آفریقای جنوبی، در کتاب «کلگرایی و تکامل» (۱۹۲۶) اصطلاح «کلگرایی» (holism) را ابداع کرد. اسموتس کلگرایی را چنین تعریف کرد: «گرایش ترکیبی نهفته در جهان، و اصلی که به پیدایش و پیشرفت کلها در جهان منجر میشود». هدف اسموتس، نه فقط توصیف کلها، بلکه توضیح وحدت و پیوستگی بنیادینی بود که ماده، حیات و ذهن را به هم متصل میکند.
نکته کلیدی در اندیشه اسموتس، این است که کلگرایی را نه بهعنوان یک مفهوم توصیفی، بلکه بهعنوان یک نیروی فعال در جهان معرفی کرد. از منظر اسموتس، کلگرایی «نیرویی فعال در جهان است، قابل مقایسه در دامنه با گرانش». این بینش، کلگرایی را از یک اصل معرفتشناختی (ما جهان را بهعنوان کل میفهمیم) به یک اصل هستیشناختی (جهان بهطور فعال کلها را میسازد) ارتقا داد.

۸.۵.۲. تکامل بهعنوان خلق کلهای جدید
اسموتس، برخلاف داروین که تکامل را محصول انتخاب طبیعی میدانست، تکامل را محصول نیروی خلاق کلگرایی میدانست. از منظر اسموتس، تکامل، نه فقط یک فرآیند، بلکه خلاق است: «مواد و اشکال جدیدی از سنتز جدید با مواد قدیمی» پدید میآورد. اسموتس، انتخاب طبیعی (که آن را «انتخاب بیرونی» مینامید) را با انتخاب کلگرا (که آن را «انتخاب درونی» مینامید) مقایسه و مقابله کرد: در انتخاب طبیعی، محیط بیرونی تعیین میکند که کدام موجودات زنده میمانند؛ در انتخاب کلگرا، گرایش درونی بهسوی سازمانیابی پیچیدهتر، تکامل را هدایت میکند.
این بینش، بعدها در تفکر سیستمی — بهویژه در مفهوم «خودسازماندهی» — بازتاب یافت. از منظر اسموتس، تکامل، نه محصول فشار بیرونی، بلکه محصول گرایش درونی بهسوی کلهای پیچیدهتر است. این گرایش، در سطح زیستشناختی، به ظهور موجودات پیچیدهتر منجر میشود؛ در سطح اجتماعی، به ظهور نهادها و سازمانهای پیچیدهتر؛ و در سطح شناختی، به ظهور آگاهی و ذهن.
۸.۵.۳. اسموتس در برابر داروینیسم: کلگرایی در برابر انتخاب طبیعی
اسموتس، با طرح کلگرایی بهعنوان یک نیروی تکاملی، در برابر داروینیسم ایستاد. از منظر داروینیسم، تکامل، محصول انتخاب طبیعی است: تغییرات تصادفی در موجودات زنده پدید میآید و محیط، آنهایی را که سازگارترند، انتخاب میکند. از منظر اسموتس، این تصویر، ناقص است: تکامل، نه فقط انتخاب، بلکه خلق است. موجودات زنده، نه فقط منفعل در برابر محیط، بلکه فعال در سازماندهی خود و محیطشان هستند.
این بینش، بعدها توسط برتالانفی و دیگر نظریهپردازان سیستمها بسط یافت. برتالانفی، که خود از اسموتس تأثیر پذیرفته بود، استدلال کرد که سازمانیابی، نه محصول انتخاب بیرونی، بلکه محصول گرایش درونی سیستم بهسوی تعادل پویا و خودتنظیمی است. سیستمهای باز، برخلاف سیستمهای بسته، میتوانند در شرایط عدمتعادل، بهطور خودانگیخته نظم ایجاد کنند — نظمی که از بیرون تحمیل نشده، بلکه از درون سیستم ظهور یافته است.

۸.۶. بحران مکانیسم در زیستشناسی و ظهور ارگانیسمگرایی
۸.۶.۱. مناقشه مکانیسم-ویتالیسم و بنبست نظری
در اوایل قرن بیستم، زیستشناسی صحنه مناقشهای بنیادین میان مکانیسم و ویتالیسم بود. مکانیستها — که ژوزف نیدهام یکی از برجستهترین آنها بود — استدلال میکردند که موجودات زنده را باید همچون ماشین مطالعه کرد. نیدهام، در پاسخ به کتاب «انسان، نه یک ماشین» (۱۹۲۶) اثر اوژنیو رینیانو، کتاب «انسان، یک ماشین» را نوشت و استدلال کرد که تنها رویکرد مکانیستی به حیات میتواند علمی باشد. ویتالیستها — که رینیانو یکی از آنها بود — استدلال میکردند که موجودات زنده، نیروی حیاتی خاصی دارند که در اجسام بیجان وجود ندارد و بنابراین، مطالعه آنها با روشهای مکانیکی ناکافی است.
این مناقشه، به یک بنبست نظری منجر شده بود: مکانیستها، موجودات زنده را به اجسام بیجان تقلیل میدادند؛ ویتالیستها، موجودات زنده را به نیرویی مرموز ارجاع میدادند که قابل مطالعه علمی نبود. هیچیک از دو طرف، قادر به ارائه تصویری جامع از حیات نبودند.

۸.۶.۲. برتالانفی و «نظاممندی» بهعنوان راه برونرفت
لودویگ فون برتالانفی، زیستشناس اتریشی، در مقاله «غایتشناسی حیات» (۱۹۲۶)، راهحل خلاقانهای برای این بنبست ارائه داد. برتالانفی استدلال کرد که مکانیستها و ویتالیستها، هر دو، بر یک چیز توافق دارند: وجود یک نظاممندی (Systemgesetzlichkeit) در ارگانیسم که میتوان آن را بهطور عینی مطالعه کرد. از منظر برتالانفی، تمرکز بر قوانین سیستم، راه فراتر رفتن از این مناقشه بود: مکانیست و ویتالیست میتوانستند «دست در دست هم» در جستجوی نظاممندیای که فرآیندهای ارگانیک فردی مانند متابولیسم و رشد را هدایت میکند، پیش بروند.
این راهحل، دیالکتیکی بود: برتالانفی، بهجای جانشینی مکانیسم با ویتالیسم (یا برعکس)، هر دو را در یک چارچوب بالاتر — یعنی تفکر سیستمی — ادغام کرد. از منظر برتالانفی، مفهوم ارگانیسمی میتوانست بهعنوان یک برنامه پژوهشی مهم، در کنار نظریه ماشینی ارگانیسم قرار گیرد. «هم/و» (Both/and) جای «یا/یا» (either/or) را گرفت.
۸.۶.۳. «علم ندانستن» و پذیرش عدمقطعیت متافیزیکی
برتالانفی، در حل مناقشه مکانیسم-ویتالیسم، به نیکلاس کوزا و مفهوم «علم ندانستن» (Wissenschaft des Nichtwissens) استناد کرد. از منظر کوزا، دانش واقعی، مبتنی بر آگاهی از نادانی است: ما میدانیم که نمیدانیم. برتالانفی، این بینش را در زیستشناسی بهکار برد: بهجای اصرار بر یک موضع متافیزیکی (مکانیسم یا ویتالیسم)، باید عدمقطعیت متافیزیکی را پذیرفت و بر نظاممندی قابل مطالعه تمرکز کرد.
این بینش، بنیان معرفتشناختی تفکر سیستمی را شکل داد: تفکر سیستمی، نه ادعای دستیابی به حقیقت نهایی درباره ماهیت ارگانیسم، بلکه ابزارهایی برای مطالعه الگوهای سازمانیابی فراهم میکند — الگوهایی که مستقل از ماهیت متافیزیکی آنها قابل شناسایی و تحلیل هستند.

۸.۷. برتالانفی و گذار از ارگانیسمگرایی به نظریه عمومی سیستمها
۸.۷.۱. سیستمهای باز و تعادل پویا
برتالانفی، در دهه ۱۹۳۰، مفهوم «سیستم باز» را معرفی کرد: سیستمی که با محیط خود تبادل ماده و انرژی دارد. برخلاف سیستمهای بسته — که بر اساس قانون دوم ترمودینامیک، بهسوی افزایش آنتروپی (بینظمی) حرکت میکنند — سیستمهای باز میتوانند در شرایط عدمتعادل، بهطور خودانگیخته نظم ایجاد کنند. برتالانفی، این ویژگی را «تعادل پویا» (dynamic equilibrium) نامید: سیستمی که در آن، ساختار حفظ میشود، اما ماده آن دائماً در حال تغییر است.
مثال کاربردی: سلول بهعنوان یک سیستم باز. یک سلول را در نظر بگیرید. سلول، مواد مغذی را از محیط میگیرد، آنها را به انرژی و اجزای سلولی تبدیل میکند و مواد زائد را دفع میکند. در این فرآیند، ماده سلول دائماً در حال تغییر است: مولکولهای قدیمی تجزیه میشوند و مولکولهای جدید ساخته میشوند. اما ساختار سلول — یعنی الگوی سازمانیابی آن — حفظ میشود. این حفظ ساختار در عین تغییر ماده، ویژگی بنیادین سیستمهای باز است.

۸.۷.۲. ایزومورفی و جستجوی قوانین مشترک سازمانیابی
برتالانفی، گامی فراتر از زیستشناسی برداشت و استدلال کرد که اصول سازمانیابی مشترکی در سطوح مختلف واقعیت وجود دارد. او این ایده را «ایزومورفی» (isomorphism) نامید: همشکلی قوانین ساختاری در سیستمهای مختلف. از منظر برتالانفی، قوانین سازمانیابی که در سلول مشاهده میشوند، ممکن است در سازمان، اکوسیستم و جامعه نیز قابل ردیابی باشند. این بینش، نظریه عمومی سیستمها را بهعنوان چارچوبی برای اتحاد علوم ممکن ساخت (Bertalanffy, 1968).
۸.۷.۳. از زیستشناسی به فرارشتهای: جاهطلبی نظریه عمومی سیستمها
برتالانفی، در کتاب «نظریه عمومی سیستمها: مبانی، توسعه، کاربردها» (۱۹۶۸)، جاهطلبی خود را فرارشتهای اعلام کرد: نظریه عمومی سیستمها، نه یک رشته جدید، بلکه چارچوبی برای اتصال رشتههای موجود است. از منظر برتالانفی، تخصصگرایی به پراکندگی دانش منجر شده است و نظریه عمومی سیستمها، پاسخی به این پراکندگی است: زبان مشترکی برای گفتوگو میان رشتهها فراهم میکند (Bertalanffy, 1968).
این جاهطلبی، بنیانهای تفکر سیستمی مدرن را شکل داد. کنث بولدینگ، در مقاله کلاسیک خود «نظریه عمومی سیستمها: اسکلت علم» (۱۹۵۶)، این جاهطلبی را بسط داد و استدلال کرد که نظریه عمومی سیستمها میتواند بهعنوان «اسکلت» مشترک علم عمل کند: ساختاری که اتاقهای جداگانه رشتهها را به هم متصل میکند (Boulding, 1956).
۸.۸. ظهور هستیشناسی رابطهای
۸.۸.۱. نقد هستیشناسی جوهری: از اشیا به روابط
بنیادیترین تحول در تفکر سیستمی، تغییر تمرکز از اشیا به روابط است. در هستیشناسی جوهری که از فلسفه یونان باستان سرچشمه میگیرد، واقعیت از اشیاء تشکیل شده است: موجوداتی مستقل و خودبسنده که میتوان آنها را جداگانه مطالعه کرد. در هستیشناسی رابطهای که تفکر سیستمی پیشنهاد میکند، واقعیت از روابط تشکیل شده است. هستیشناسی رابطهای معتقد است که روابط، بر موجودات تقدم دارند و همه چیز در رابطه با چیز دیگر وجود دارد؛ در نتیجه، روابط میان چیزها مهمتر از خود چیزها است. این رویکرد، در تقابل با استدلال ارسطو (که موجودات را برتر از روابط میدانست) و فرضهای دکارتی (که تقسیم و تقلیل پدیدهها را برای فهم آنها ضروری میدانست) قرار میگیرد.
مثال کاربردی: معلم و دانشآموز. یک معلم را در نظر بگیرید. در نگاه جوهری، معلم موجودی است با ویژگیهای درونی: دانش، مهارت، تجربه. در نگاه رابطهای، «معلم بودن» نه یک ویژگی درونی، بلکه یک رابطه است: فردی که در رابطه با دانشآموزان، نقش معلم را ایفا میکند. اگر این رابطه قطع شود، «معلم» دیگر معلم نیست — حتی اگر همان دانش و مهارت را داشته باشد.

۸.۸.۲. علیت متقابل و «همساختگی هستیشناختی»
هستیشناسی رابطهای، بر علیت متقابل استوار است. جی. بی. اس. هالدین، زیستشناس بریتانیایی، استدلال کرد که اگر کنشهای یک ارگانیسم تحت تأثیر محیط آن باشند و کنشهای محیط نیز تحت تأثیر ارگانیسم باشند، آنگاه تصور متعارف کنش علّی متقابل از درک ادغام تنگاتنگ آنها ناتوان است. هالدین، برای توصیف این رابطه، اصطلاح «تقابل» (reciprocity) را بهکار برد — اصطلاحی که «همساختگی هستیشناختی» (ontological coconstitution) را بهتر از علیت خطی توصیف میکند.
یاکوب فون اوکسکول، زیستشناس آلمانی، مفهوم «Einpassung» (جایگیری انطباقی) را معرفی کرد: ایدهای که بر ادغام میان حیوان و محیط آن تأکید میکند. برخلاف انطباق داروینی (Anpassung)، که در آن، ارگانیسم خود را با محیط سازگار میکند، Einpassung بر وابستگی متقابل میان ارگانیسم و محیط تأکید میکند: ارگانیسم، در محیط خود جایگیر شده است، نه سازگار با آن.
۸.۸.۳. هستیشناسی رابطهای معاصر و پیامدهای آن برای تفکر سیستمی
هستیشناسی رابطهای، در دهههای اخیر، به یک چارچوب فلسفی بالغ تبدیل شده است. روم (۲۰۲۴) در مقالهای با عنوان «رویکرد رابطهای بومی به تفکر و بودن سیستمی» استدلال میکند که شناخت سیستمی، نه فقط یک فعالیت فکری، بلکه یک فعالیت رابطهای و مشارکتی است که در آن، دانستن، بهطور آگاهانه با بازتولید روابط متقابل با دیگران — انسان و غیرانسان — گره خورده است.
هستیشناسی در تفکر سیستمی، اساساً رابطهای، پویا و مشارکتی است. این رویکرد، تصور اشیای مستقل را به چالش میکشد و در عوض، استدلال میکند که واقعیت از طریق روابط، الگوها و ظهور همساخته میشود. این بینش، بنیان فلسفی تفکر سیستمی معاصر را شکل میدهد: سیستمها، نه مجموعهای از اشیا، بلکه شبکهای از روابط هستند؛ و فهم سیستمها، نه شناسایی اجزا، بلکه درک الگوهای رابطهای است که رفتار کل را شکل میدهند.
۸.۹. از ریشهها به نظریه: مسیر پیش رو
۸.۹.۱. چهار تحول بنیادین در مسیر تفکر سیستمی
مسیر تاریخی تفکر سیستمی را میتوان در قالب چهار تحول بنیادین خلاصه کرد. تحول اول، از جوهر به رابطه بود: از فهم واقعیت بهعنوان مجموعهای از اشیای مستقل به فهم واقعیت بهعنوان شبکهای از روابط. سپس تحول دوم، از خطی به متقابل بود: از فهم علت بهعنوان زنجیره خطی به فهم علت بهعنوان شبکه متقابل. تحول سوم، از ماشین به ارگانیسم بود: از فهم سیستمها بهعنوان ماشینهای قابل پیشبینی به فهم آنها بهعنوان ارگانیسمهای خودسازنده. پس تحول چهارم، از تخصص به فرارشتهای بود: از فهم دانش بهعنوان مجموعهای از رشتههای جداگانه به فهم دانش بهعنوان شبکهای از حوزههای بههمپیوسته.

۸.۹.۲. چرا قرن بیستم نقطه عطف شد؟
چرا قرن بیستم، به نقطه عطف تفکر سیستمی تبدیل شد؟ پاسخ در همزمانی بحرانها نهفته است. در اوایل قرن بیستم، بحرانهای معرفتی در چندین حوزه همزمان رخ داد: در فیزیک، نظریه نسبیت و مکانیک کوانتوم، قطعیت نیوتنی را فروپاشاند. سپس در زیستشناسی، مناقشه مکانیسم-ویتالیسم، نارسایی هر دو رویکرد را آشکار کرد. در علوم اجتماعی، ظهور جامعه تودهای، ناکافی بودن تحلیل فردگرایانه را نشان داد. حالا در مدیریت، رشد سازمانهای بزرگ، نیاز به رویکردهای کلنگر را برجسته کرد.
این همزمانی بحرانها، فضای معرفتی لازم برای ظهور چارچوبهای جدید را فراهم کرد. تفکر سیستمی، پاسخی به این بحرانها بود: چارچوبی که میتوانست زبان مشترکی برای مواجهه با پیچیدگی در حوزههای مختلف فراهم کند.
۸.۹.۳. پیوند با فصل بعدی: نظریه عمومی سیستمها
فصل حاضر، ریشههای فلسفی و علمی تفکر سیستمی را بررسی کرد. دیدیم که این ریشهها در سنتهای فکری متعدد — از ارسطو و کانت تا هگل و اسموتس، از زیستشناسی ارگانیسمی تا روانشناسی گشتالت و از فیزیک جدید تا علوم اجتماعی — نهفته است. فصل بعدی، نظریه عمومی سیستمها را بهعنوان نخستین صورتبندی رسمی تفکر سیستمی بررسی خواهد کرد و نشان خواهد داد که چگونه این ریشههای پراکنده، در قالب یک چارچوب علمی منسجم به هم پیوند خوردند.
۸.۱۰. جمعبندی: تفکر سیستمی بهعنوان دیالکتیک مکانیسم و کلگرایی
این فصل با پرسشی آغاز شد: تفکر سیستمی از کجا آمده است؟ پاسخ این پرسش، در یک دیالکتیک نهفته است — دیالکتیکی میان مکانیسم و کلگرایی. تفکر سیستمی، نه نفی مکانیسم بهنفع کلگرایی، و نه نفی کلگرایی بهنفع مکانیسم، بلکه ترکیب خلاقانه هر دو است. از مکانیسم، ضرورت دقت روششناختی و تحلیل دقیق اجزا را گرفت؛ از کلگرایی، بینش «کل بزرگتر از مجموع اجزاست» و تأکید بر روابط را.
تفکر سیستمی، محصول تحول تدریجی در پرسشهای انسان است: از «اجزا چگونه کار میکنند؟» به «روابط چگونه کلهای سازمانیافته میسازند؟» این تحول، نه یک انقلاب ناگهانی، بلکه یک فرآیند طولانی بود که ریشههای آن را میتوان در فلسفه باستان، تحولات علمی قرن نوزدهم و بحرانهای معرفتی قرن بیستم ردیابی کرد.
استام (۲۰۲۵) استدلال میکند که درک سیستمی از پایداری، نه بهعنوان یک هدف قابل دستیابی، بلکه بهعنوان یک فرآیند مشترک معناسازی که باید بهطور فعال و مستمر حفظ شود، میتواند از تضعیف فرآیند توسعه پایدار جلوگیری کند (Stumm, 2025). این بینش، ماهیت دیالکتیکی تفکر سیستمی را بازتاب میدهد: تفکر سیستمی، نه دستیابی به حقیقت نهایی، بلکه فرآیندی مستمر از فهم، نقد و بازسازی است.
خواننده، پس از مطالعه این فصل، باید بداند که تفکر سیستمی ناگهان در قرن بیستم ایجاد نشد؛ بلکه نتیجه یک تحول طولانی در فلسفه و علم بود. او باید بتواند ریشههای فکری آن را توضیح دهد، روایتهای ساده درباره تولد تفکر سیستمی را نقد کند، و برای ورود به نظریه عمومی سیستمها در فصل بعدی آماده شود.
منابع
Aristotle. (n.d.). Metaphysics (W. D. Ross, Trans.). The Internet Classics Archive. (Original work published ca. 350 BCE)
Bertalanffy, L. von. (1968). General system theory: Foundations, development, applications. George Braziller.
Boucher, D. (2025). J. C. Smuts: The formation and development of holism. Global Intellectual History, *11*(3), 341–364. https://doi.org/10.1080/23801883.2025.2516482
Boulding, K. E. (1956). General systems theory—The skeleton of science. Management Science, *2*(3), 197–208.
Capra, F., & Luisi, P. L. (2014). From the parts to the whole. In The systems view of life: A unifying vision (pp. 63–83). Cambridge University Press.
Diesner, T. (2015). Die Allgemeine Systemtheorie bei Ludwig von Bertalanffy: Eine Begründung interdisziplinärer Wissenschaftspraxis. Logos Verlag Berlin.
Hegel, G. W. F. (1977). Phenomenology of spirit (A. V. Miller, Trans.). Oxford University Press. (Original work published 1807)
Jackson, M. C. (2019). Critical systems thinking and the management of complexity. John Wiley & Sons.
Kant, I. (2000). Critique of the power of judgment (P. Guyer & E. Matthews, Trans.). Cambridge University Press. (Original work published 1790)
McGlacken-Byrne, D., Larkan, F., Mannan, H., Vallières, F., & Kodate, N. (2022). An introduction to systems thinking. In F. Larkan, F. Vallières, H. Mannan, & N. Kodate (Eds.), Systems thinking for global health (pp. 1–17). Oxford University Press. https://doi.org/10.1093/oso/9780198799498.003.0001
Maturana, H. R., & Varela, F. J. (1980). Autopoiesis and cognition: The realization of the living. D. Reidel Publishing.
Romm, N. R. A. (2024). An indigenous relational approach to systemic thinking and being: Focus on participatory onto-epistemology. Systemic Practice and Action Research, *37*(3), 381–401. https://doi.org/10.1007/s11213-024-09688-9
Smuts, J. C. (1926). Holism and evolution. Macmillan.
Stumm, S. (2025). Epistemological implications of a system—Theoretical understanding for sustainability models. Systems Research and Behavioral Science, *42*(4), 823–841. https://doi.org/10.1002/sres.3091
The interconnection of didactical, methodical, gnoseological, and ontological aspects. (n.d.). Perspectives of Science and Education. http://perspectives.pp.ua
Whitehead, A. N. (1929). Process and reality: An essay in cosmology. Macmillan.
Wiener, N. (1948). Cybernetics: Or control and communication in the animal and the machine. MIT Press.
Zhu, Z. (2024). Pragmatic ontology—Enhancing the philosophical foundation for critical systems thinking/practice. Systems Research and Behavioral Science, *41*(6), 903–918.



